و زندگی همانقدر بیهوده است که باید باشد
داشتم معنی واژههای کتابم را زیرشان مینوشتم که توی وایبر برایم اساماس آمد. یکی از دوستهای نزدیکم بود. نوشته بود، توی زندگیام نه پول کافی داشتهام نه دست محبت خانواده روی سرم بوده. هیچوقت هم کسی نبوده که عشقم باشد. اصلن پس برای چه زندگی کنم!
جوابش را دادم. قرار شد اولین برف که بارید دو تایی برویم زیر پل تجریش و خودمان را بیندازیم زیر ماشینهای مدل بالایی که چراغ سبز را به سمت زعفرانیه، دیوانهوار میرانند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:39 توسط کیا راد
|
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام.