شب مربعی تاریک است
بر وارفتگی مبل ها
بر ظرف های چرب ماکارونی
بر روی چشمی که بسته نمی شود
یا به فرشی که سه جایش با سیگار سوخته
تو رفته ای
شب پیش می رود
و پنجره ی من
مربع تاریکی ست
در طول خیابانی
-که با نبودنت
دیگر روی خوش نخواهد دید...
بر وارفتگی مبل ها
بر ظرف های چرب ماکارونی
بر روی چشمی که بسته نمی شود
یا به فرشی که سه جایش با سیگار سوخته
تو رفته ای
شب پیش می رود
و پنجره ی من
مربع تاریکی ست
در طول خیابانی
-که با نبودنت
دیگر روی خوش نخواهد دید...
خانمی در دوست هایم هست
که دوستش دارم
چون گفت من مردی زیبایم
و دوستش نداشتم امروز
اگر گفته بود من مردی باهوشم
نه کار در معدن بود
و نه بازیگری
گفتن این جمله بود به مادرم که
کار جدید من
نان و آب دار نیست
سخت ترین کار دنیا!
خطی هیچ مسیری نیست
مثل باد، به همه ی خیابان ها می وزد
و گردن دنده را تسبیح انداخته
عشق من را به تو نمی داند
راننده ای که کرایه ها را بیشتر از معمول می گیرد
و بوی دهانش
خبر از خراب بودن دندانش می دهد
نمی داند من و تو سه ساعت در تخت کشتی گرفتیم
و تو برنده شدی
مثل همیشه
راننده ای که به جای بوق
فحش ناموسی می کشد به جان خیابان ها
و در زندگی قبلی اش شاید دندان پزشک بوده
خبر از دندان های سفید تو ندارد
خبر از دلتنگی هفت عصر من
که پشت پنجره های اکباتان به سراغم می آید
راننده ای که روزی سه چهار بار اخ و تف می کند
یک بار در انقلاب
یک بار در بلوار کشاورز
و یک بار در کوچه های خلوت جمالزاده
نمی داند دهانت را می بوسیدم
دهانت را، قبل از این که بگویی دوستت دارم
راننده ای که چراغش شکسته و آینه ی بغل ندارد
از منی که جلو نشسته ام
و دستگیره ی بالای سرم را گرفته ام نمی پرسد
-اسم عطرم را
نمی داند برایم شیر قهوه می ریختی
و بغل فنجان کوچکم، سیگارهای باریکت بود
و نمی داند انگشت های لاغرت را گاهی
جای سیگار به دهان می گرفتم
راننده ای که یک مرد را زده زمین
یکی خوابانده زیر گوش نانوا
و موبایل جامانده در ماشینش را
تحویل صاحبش نداده
نمی داند
بغل تو بهترین بغل دنیا بود
و وقتی دست می انداختم دور کمرت
قاره های بدنت را به هم می رساندم
راننده اعصابش خراب است
راننده ضبطش خراب است
راننده دندانش خراب است
راننده نمی داند
تو همه چیز را ندیده می دانستی
و حتم دارم اگر روزی
من و تو با هم گذرمان به این راننده می افتاد
از آینه حرص خوشی های من را می خورد
و سعی می کرد
برای اولین بار در زندگی اش بداند
برای لذت بغل کردن دختری کوچک مثل تو
چه قدر باید پرداخت!
اصلا شما بگو، آقای فردوسی پور این درسته؟
با یک دوچرخه ی قرمز
از گندم زار، می گذشتم
تو سبزترین خوشه ی گندم بودی
قد بلند
و شهوانی!
باد؛
بادِ بازیگوش
دست انداخته بود میان موهایت
و تو داشتی سیر
سیر ِ سیر
در حضور گندم ها
او را می بوسیدی
یک شیر درنده توش داری.
منو از پا در میاره.
گفتم: آره. می رم. می رم.
و تا همین حالا به خاطر یک رفت و آمد ساده به گُه خوردن افتادم.
دایناسورها فکر نمی کردند با آن جثه،
و کیا و بیای مثال زدنی،
یک روز نسلشان منقرض شود
و روزهای انفرادی بی پنجره
دست هایم را دست بند نزنید
جایی نمی روم
وقتی که او را کشته ام
و دیگر نیست...
کولاک و برف،
کولاک.
چه غم اگر خیابانها لغزانند
جایی برای رفتن ندارم.
ژانویهی ۱۹۱۴
که ریلش خراب است
روزی سه بار از مسیر خارج می شوم...
خستگی ات را
به تختم آوردم
برای تمام گریه هایت
دستمال شدم
و پاپیون های قُرص کفش هایت
حاصل گره های دست من بود
تو هیچ وقت گرانی خانه را،
و گران فروشی تاکسی ها را نفهمیدی
و هروقت خواب از چشم های شیرینت بالا می رفت
حرف های تلخ من کوتاه می آمد
صدای گرفته ی من پایین می گرفت
گلوی بغض آلود من آرام می شد
حالا چه طور می گویی؟
یعنی چه طور می توانی بگویی
حقم بود
مدل های مختلف تنهایی
فـــــرود!
در صف انگشتان منتظر من!
حالا گله نکن که نیستم
در غربت سیاره ی تنهایی تو...