ساده، کارمند ساده
یک کارمند ساده ی بانک...
و ندانست با همین جمله ی کوچک چه ویرانی ای در قلب دختر پشت خط به بار آورد.
یک کارمند ساده ی بانک...
و ندانست با همین جمله ی کوچک چه ویرانی ای در قلب دختر پشت خط به بار آورد.
با این که خیلی ها مخالفند
و فکر می کنند خیالاتی شده ام
اما شبی که تو رفته بودی
با دلیل ثابت کردم
مهتابی ها وقت روشن شدن رسما می رقصیدند
این که من را به پسری که 407 داشت فروخت
این که وقتی توی بغلم بود برای پوشیدن لباس هایش زود برمی خاست
این که آخری ها روزی چند بار زنگ می زدم اما دائم می گفت بعدا حرف می زنیم
این که فندکی که به من هدیه داده بود من را خوب آتش می زد اما سیگارهایم را نه
این که تعقیبش نکردم چون به او اعتماد داشتم اما به چشم هایم نه
این که توی زیپ پشتی کیفش لباس زیر پیدا کردم
این که کوله ی زرشکی می انداخت و دلم برایش ضعف می رفت
این که مست بود وقتی از خانه ای در پاسداران بیرون کشیدمش
این که شخصیت بده من شده بودم و خوبه او
این که جنگ و صلحم برای ابد دستش ماند
این که زنجیر نازک گردنش را پاره کردم
این که هلش دادم و ناخن های مصنوعی اش شکست
این که روی شیشه ی ماشینم نوشته بود برو بمیر
این که کسی که از دوری ام گریه می کرد حالا برای بیرون انداختن من از زندگی اش گریه می کرد
این که مردانگی ام هم از پس نبودنش برنمی آمد
این که با موتوری ها دست به یقه می شدم و گلگیر ماشینم را به فنا می دادم
این که تا دو صبح اطراف خانه اش پرسه می زدم
این که با یک پسر دیگر دیدمش و سیگارم دستم را سوزاند
این که زندگی اش بد نمی گذشت و بدی اش این بود که من از او نگذشته بودم
این که بمب اتم از مغز دانشمند ها در آمد اما او از فکرم نه
این که لنگه ی دستکش چرمش پشت داشبوردم افتاد و گم شد
این که آن دستکش الآن پیش من است
آن دستکش الآن پیش من است...
این که این ها را هیچ وقت نخواند
این که آدرس این جا را هیچ وقت ندانست
این که اگر هم می دانست نه می آمد و نه می خواند
این که حالا از این جا رفته، رفتنی که هدفش برنگشتن است
مرا نسبت به جلو بردن این زندگی برای همیشه مردد کرد.
یکی قبلن به من گفته بود بعضی آدمها از زور بیش از حد خوب بودنشان است که تنها میمانند.
این هفته دو نفر را دیدم که خوب بودند. خیلی خوب بودند. از آنجا که مسواک کرده از خانه بیرون میآمدند. لباسهای مارکدار به تنشان خوب مینشست. زبان بلد بودند. کار خوب و آبرومند داشتند. قیافهشان خوب بود. عطرهای خوبی میزدند، کتابهای خوبی خوانده بودند. بلد بودند به پرندهها غذا بدهند. پیرزنهای خسته را کمک میکردند. کواکبیان را از لاریجانی بیشتر دوست داشتند. بلد بودند حرفهای امیدوار کننده بزنند. امیر شکلات میدان نیلوفر را به بلوار اندرزگو ترجیح میدادند و موقع خداحافظی یادشان نمیرفت بگویند روز بهخیر!
این هفته دو نفر را دیدم که واقعن خوب بودند. و چون گاهی در دنیا چیزهای عجیبغریب رخ میدهد جفتشان تنها بودند. جفتشان تنها میرفتند بالای شهرک محلاتی و به تهران نگاه میکردند. هردو تنهایی صدای ابی و جیمز بلانت و کیلینگ می سافتلی را بلند میکردند و با آهنگ میخواندند. اما بالاخره این دو نفر از رستورانهای تک نفره و خیابانهای تک نفره و خریدهای تک نفره و هواپیماسواری تکنفره و بلوار میرادامادگردی تکنفره و صندلی جلوی خطیهای شهرک غرب خلاص شدند.
این هفته هر دو طرف خواستند که تنهاییشان را که از سر خوبی زیادشان بود باهمدیگر شریک شوند. حالا چند روز است یک زوج موفق خوبند که از زور خوب بودن تنها ماندهاند.