ترانه ی زنی در واگن سوم قطار

من منتظرم قطار از راه برسه

من منتظرم زن واگن سوم از شیشه بهم لبخند بزنه

من منتظرم نصف ساندویچ رست بیفشو واسه من

                                                         -تو یه ورق کاغذی پیچیده باشه

من منتظر دستای کرم خورده ی زنم

من منتظر شنل قلاب بافی زنم

من منتظر روسری زنم که وقتی از قطار پیاده می شه باد با خودش می برتش

من منتظرم تو بالکن خونه ام با زن چای بخورم

چه ظهر گرمیه

من تو حیاط خونه ام منتظر قطارم که از راه برسه

اما انگار مسیر قطارو عوض کردن

از حیاط ما دیگه نمی گذره

شیشه هاشو شکستن

زنی که داره لبخند می زنه دندوناش ریخته

قطار شیشه نداره

زن شنل پوست آدم تنش کرده

بقیه ی ساندویچ رست بیفشو انداخته جلو سگا

من از زن می ترسم که وقتی پیاده می شه

رو شونه اش به جای کبوتر سفید

یه کرکس سیاه نشسته


کسی تو دنیا باید باشه که ترانه ی منو بخونه!


کوهی که منم، دردی که منم

مثل کوه پشت توئم

کوهی که قله ندارد

دامنه اش بقایای مردی فروریخته است

و عقاب بلندایش

رفیق کلک بازی ست

که سالی یک بار

برای نُک زدن به بودنم

از لانه بیرون می پرد

مثل کوه پشت توئم

کوهی که اسم ندارد

کوهنورد ندارد

و سر ماه

جیب هایش حتا

از سنگ ریزه های خدا خالی ست

 می نویسم این ها را

تا خوب بدانی

کوهی که پشت تو است

یک بازنده ی به تمام معناست

و بیشتر از این که پشتت باشد

نیازمند کسی است

که پشتش باشد

  تکانش بدهد

با قرص های ناباروری

جلوی زاد و ولد روزهای شبیه هم اش را بگیرد

 و در گوشش بگوید: هی ی ی

سرپا بایست!

همه چیز یک روز درست می شود



خدا قوت مرد پنهان از چشم همسایه

من اتفاق بزرگی نیستم

مثل شلوار لی آبی برفی

مثل کتانی های شبرنگ امام حسین

مثل شرت ریزعلی خواجوی که در داستان نقشی نداشت

مثل چه چیزها که نمی شود ردیف کرد این جا!

گل ها اما

 اتفاق بزرگی اند

که دائم دارند از شاخه می افتند!

و گه بزنند به من

که اتفاق شومی بودم

و وقتی از شاخه ی مادرم افتادم

مادرم گریه کرد و گفت آخ

و دکتر دستکش خونی اش را برای خوک های صورتی انداخت

من لطیف نیستم

و آن قدر تیغ های کند

زخم زده اند

زبری ام را قبل ریشم می بینند

خانه ام وسط شهر است

خانه ای با فاضلابی مشترک

که سینه سوخته ی ریدن مرد همسایه است

و سوسک هایی از ان برمی آید

که بین جویدن چمدان کهنه و انگشت کوچک پایم مردد اند

خانه ام بد نیست و می دانم همین روزها

نائل به درجه ی خوک دانی خواهد شد

خیابان شانزدهم

منتهی به من است

که نشسته ام در ایوان و شعر می گویم

دود ارزان ترین خوراک این خیابان است

و اتفاق همیشگی

پسری است که در پراید سفید

لب های قرمز دختری را می بوسد

و هیچ وقت از چشم های من نمی ترسد

که در بالکن ریده ام به لذتشان

من یک پسر مجردم

که زیر بالکنم میهمانی ته سیگار است

پسری لم داده به صندلی ای بی اعتماد

با شلوارک ارتشی ای که در جیب هایش

مادرزاد، فندک کاشته اند

و پسری با این مشخصات

همیشه دردی مشترک است

که فریاد می زند:

خدا قوت!