دست داشتن دست ها در من و من

یکی بود که روزی روزگاری

خاموشم کرد

با پنجره‌ای که به رویم بست

و غرور گه مالی که از من شکست

یکی بود که روزی روزگاری

روشن کرد مرا

با دستی که بر سرم کشید

با زرهایی که از من شنید

یکی بود که روزی بود

 و روزگاری نبود

 یکی بود که کوکایش رژیمی بود

عشقش هم

خانه‌اش کوچک بود، جای اضافه نداشت

و دلش هم

یکی بود که وقتی بود

روشن بودم

مثل چراغ های رستورانی در نیاوران

وقتی نبود خاموش بودم

مثل سیگاری نفله در  جوی دربند

یکی بود که با تمام خودش

به من فهماند

من با این همه خاموش بودن

و همیشه دست داشتن دستی در روشن ماندن

لابد

در زندگی قبلی‌ام

چراغ بوده‌ام...

من دیگری نخواهم نداشت

دیگر به کاری نخواهم آمد

مثل تار مویی

گیر کرده در سشوار

مرا که اینم

مرا که بچه‌ی خوش ‌اخلاق مادرم هستم

خواهرم، زیاد دوستم دارد

شاگرد زرنگ کلاس‌ مان هستم

و بدون بازوهای گنده

از پس تمام مسئله‌های ریاضی بر می‌ آیم

عجیب است که تو

چه‌ طور دوست نداری؟