معلوم نمی کند

خدا را دزدیدند

پناه بر خدا!

سر ظهر

جز پسری که چند سیخ کباب لای سنگک داشت

کسی به کوچه نمی آمد

خدا را دست بسته کردند در ماشینی سیاه

و به چشم های پسر تیر زدند

خدا را دزدیدند

و «پناه بر خدا»

جمله ی بی کسی شد...

یک عمر به لب بی کس ها جاری بود

تا خودش بی کس شد!

خدا را دزدیدند

و من داشتم نقشه می کشیدم

عصر سری به خانه اش بزنم

و برایش قرص نعنا ببرم و چند بسته سیگار

نمی دانستم خدا هم

مثل آقای موسا صدر دزدیدنی است

موسا صدر را پیدا نکردند

اما می گویند بعد چهل سال

از آن جنازه هایی است که هنوز نفس می کشد

حالا خانه ی خدا خالی ست و معلوم نمی کند

تا چند وقت بعد دزدیده شدنش نفس بکشد!


به خاطر خاطره

این داستان نیست

خاطره است

از کودکی ام

همان موقع که بادبادک لاکردار

از دستم دررفت

تو

پشت در آشپزخانه

در بغلم بودی اما از دستم در رفتی

زمان

مثل گربه ای که سگ دیده

از دستم در رفت

زندگی

با سرعت دویست کیلومتر در ساعت

از دستم در رفت

این خاطره است

 داستان نیست که بگویی:

خوب شد داستان بود

و گند بودن خاطره به همین است

که هیچ وقت از شرش خلاص نمی شوی

واقعی است

لامذهب همیشه هست

و نمی توانی بالشتت را مرتب کنی

پتو را بکشی روی سرت

و همه چیز تمام شود

فردا صبح دوباره هست

با بیدار شدنت بیدار می شود

به زندگی اش ادامه می دهد

و مثل معاهده ای -مثلا ترکمان چای-

قسمت هایی از زندگی را از چنگم در می آورد...

فاجعه این است که  تلخی ای را برای خودت تعریف کنی

و پشت بندش بگویی

این داستان نیست

خاطره است...

بمیر اگر قرار است جای من را بگیری

سلام آقای ولادیمیر ناباکوف

شاید تو هم یک پوفیوزی هستی مثل بقیه

شاید تو هم از پیکان شروع کرده ای

و حالا دوران بنز سواری ات را سپری می کنی

سلام مستر ناباکوف

آن سبیل‌ های بلند

چشم های یخ زده ی آبی

و اندام هایی که دیر سرپا می ایستد

به خرفتی ات می آید

من از تو متنفرم

و جمله هایت را دوست ندارم

من در آب دریای خزر شما شاش هم نمی کنم

چه برسد به شنا

ترجیح می دهم خودم را با نقشه ی کشورت پاک کنم

و برینم به نفت و گاز شوروی سابق

و از تو بدم بیاید

تا جلوی پایت بلند شوم

من هیچ وقت نمی گویم از دیدار شما خوشبختم

در اصل اسم تو را که می بینم ریده می شود در حالم

و حرف هایم از ذهنم می پرد

آقای ولادیمیر ناباکوف

او تو را دوست دارد

من را نه

جمله هایت را حفظ است

اما حرف های من به هیچ طرفش نیست

مرگ بر حرف هایت آقای ناباکوف

به جای دلبری کردن پیشنهاد خوبی دارم

خودت را به دریای خزر بینداز و بکش

من صبح می آیم و مثل صیادی کینه توز

جنازه ات را از دریا تحویل می گیرم

جریان سازی

به جریانی وصل نیستم

و تنها جریانی که به من وصل است

همانی است که دو صبح

با خطی مستقیم به دیوار وصل می کند

                                              مرا!

این روزها

خواب‌ ها سفید

بالشت‌ ها سفید

دیوارها سفید

رختخواب‌ ها سفید

روزهای وایتکس‌خورده‌ ی عید