در نبود تو من هی صدا می‌زنم آهای!

کسی آن‌جا هست؟

کسی آن‌جا هست؟

کسی هست ک به من بگوید

وقتی کسی که باید باشد،  نیست

دیگر چه فرق می‌کند بگویم

معشوق من گم شده

یا

معشوق من گورش را گم کرده؟

 


*

فقط نگاهش کردم و با خودم گفتم:

«دندان‌هایش کجاست؟

دندان‌هایش کجاست؟»

دندان‌های سفید یخی

        وصل به لثه‌های صورتی

دندان‌های ریز ریز ردیف

      نشسته در رژلب پررنگ زرشکی

دیروز فهمیدم

کسی که می‌میرد

دیگر هرگز نمی‌خندد

از جوانی تا پیری؛ از پیری تا بمیری

این زندگی از جان ما چه می‌خواهد که هجده ساله هم که بودم، وِلکام نوت موبایلم: «من مردِ تنهای شبم» بود!


بعد هم این شعر:

هیچ‌چیز دنیا سر جایش نیست

و من،

در برف ناگهان و سرمای بی امان

از تنهایی‌‌ست

                 که بر خودم می‌لرزم

ما محکوم‌شدگان به معمولی‌های مایل به خوب

هیچ چیز عالی‌ای وجود ندارد

حتا بعدازظهر عالی‌ای

که بر منقار پرنده‌ها

جیک‌جیک مختصر و ظریفی بود

و پیاده‌رو

از بارش آخرین ابر ناگهانی زمستان

برفی بود

و مهم‌تر از همه؛

تو  یک بار دیگر

به اخم‌هایی که می‌کردم،

به زخم‌هایی که می‌زدم؛

به من برگشته بودی...

حتا همان بعدازظهر سفید و سبک

چیز عالی‌ای نبود

با 

خیابان‌های روشن و

آواز گنجشک‌ها و

و بودن تو،

-با ارفاق-

تنها یک عصر خیلی خوب بود!