عموم خصوص مطلق یا من وجه؟

برای این که کسی رو دوست نداشته باشی لازم نیس ازش متنفر باشی اما وقتی از یه نفر متنفری امکان نداره دوسش داشته باشی.

رابطه ی یک طرفه ی بین این دو تا حسابی حالمو می گیره.

کیوی های نخورده

من هیچ وقت نتونستم کیوی بخورم.

باید کیوی ها تا حالا خیلی ناراحت شده باشن از این بی توجهی!

روزهایی که خبر از دلتنگی نیست.

کورن فلکست را بریز داخل شیر.

پرده ها را بکش.

بگذار یک قطره اشک بیفتد درون لیوان چای ات.

چراغ های خانه ی تاریکت را روشن نکن.

لعنت به این روزها می فرستی می دانم!

روزهایی که دل سنگم و بی تفاوت!

روزهایی که هیچ، هیچ دلم برایت تنگ نمی شود.

از ما گفتن و از تـــــــــــو نشنفتن!

خلق را تقلیدشان بر باد داد!

من مانده ام در انگیزه ای که این مرغ های مقلد دارند. در تقلید از فکر دیگران، طرز لباس پوشیدن، صحبت کردن و حتی تقلید از سلیقه ای که دیگران در جاهای مورد علاقه شان دارند!

خوب نیست به خدا!

The world's most silent house

همسایه‌ی واحد روبه‌رو کف خانه را پارکت کرده. کف خانه‌ی ما اما سنگ است. سنگ همیشه سرد است. همیشه پاها را سردتر از آن‌چیزی که باید نشان می‌دهد و وقتی بی زیر‌انداز روی سنگ‌ها دراز بکشی دچار درد کلیه و سرماخوردگی پهلو و کمردرد می‌شوی.

همسایه‌ی واحد روبه‌رو یک خانم است و یک آقا. دوتا بچه دارند و به نظر می‌رسد از زندگی راضی‌اند. زندگی آن‌ها روزهای ساکت و کم‌سروصداست و من معمولا صدایشان را نمی‌شنوم و بی‌سروصدایی در فرهنگ لااقل این روزها،  محکم‌ترین دلیل است برای خوشبخت بودنشان.

خانه‌ی ما اما همیشه سرد است. پر است از سروصداهای کلیشه‌ای. مثلا کی دست به شارژر من زده یا چرا برای من از قورمه‌سبزی دیشب چیزی باقی نگذاشته‌اید؟

می‌دانم مرغ همسایه غاز است اما قبل آمدنشان تیغه‌ی دیوار را برداشتند. خانه‌ی سه خوابه شد دو خوابه به همراه یک پذیرایی بزرگ و پر نور. ما اما یک پذیرایی کوچک داریم با مبل‌های بزرگ نارنجی که دارند توی دل هم به زندگی ادامه می‌دهند. میز ناهارخوری‌مان کوچک است و مجبور شدیم برای حفظ تناسب مبل‌ها با میزها، کف صندلی‌ها را از نو بدهیم رویه‌ی نارنجی بکوبند. خانه‌ی ما سه‌خوابه مانده برای این‌که هیچ‌کس تحمل شنیدن صدای آن‌یکی را ندارد. هیچ‌کس تحمل ندارد در رختخواب صدای تق تق کیبورد موبایل هم‌اتاقی‌اش را تحمل کند. هیچ‌کس حال ندارد دائم در شلختگی یک نفر دیگر دنبال وسایلش بگردد.

لپ‌های دختر همسایه‌ی روبه‌رو را دوست دارم. لپ‌های بزرگ که انگار با پرگار کشیده شده. گرد و بدون چین‌خوردگی. چادر می‌پوشد؛ با همان سن کم! من از چادری‌ها بدم نمی‌آید و همیشه لپ‌هایش را می‌کشم و اگر در کیفم شکلاتی چیزی داشته باشم مضایقه نمی‌کنم.

همسایه‌ی روبه‌رو خانه‌اش بوی زندگی می‌دهد. بوی مرغ‌های قرمز و سالادهای دستمالی‌شده‌ی شیرازی. بوی چایی که اول صبح دم کرده‌ای و مثل هوای نه صبح تازه است. من همسایه‌ی روبه‌رو را، خانه‌ی همسایه‌ی روبه‌رو را دوست دارم.

خانه‌ای که انگار آرام‌ترین و ساکت‌ترین خانه‌ی دنیاست.

خواسته ی بی شرمانه ی من در روز تاسوعا

خب برو برگرد ندارد که خواندن مَقتل امام حسین هر مسلمان حتا بی خیالی را از خود بی خود می کند. مَقتل امام حسین بُعد انسانی هر کسی را نشانه می گیرد و همین باعث سرازیرشدن اشک خیلی از کم اعتقادها!!!! هم می شود. بحث اعتقاد نمی خواهم بکنم، این ها را گفتم که از دوستی خواهشی داشته باشم.

آقای مداح لطفا مَقتل امام حسین نخوانید. روز تاسوعا دست از سر ما بردارید و مَقتل را به دو زبان عربی و فارسی نخوانید. ما دل نازکیم و اشکمان دم مشکمان است و اشک امان به چشممان نمی دهد و شما وقتی می گویید: حسین گفت کمرم شکست، قلبمان از سینه می زند بیرون.

مَقتل نخوان برادر من که خودمان از جایی، مفاتیحی، کتابی،  چیزی پیدایش می کنیم و خودمان خواننده می شویم و گرینده!

برادر من، دوست عزیز، یار گرامی، مداح بزرگ؛ اگر شالی که به گردنت انداخته ای راست باشد تو را به جدت قسمت می دهم مقتل نخوان که ما از خود بی خود می شویم.

در این مورد خاص من انسان خسیسی هستم، پس نخوان چون دلم نمی آید سرسوزنی از ثواب اشک ریختن من نصیب تو بشود. 

نخوان برادر من... نخوان و هی جلوی چشم ما ملت ماهواره ندار ِ دل نازک رژه نرو.