تناسخ کیا در کنیا

اگر قرار بود شانس دیگری داشته باشم

و یک جای دیگر و با یک زندگی دیگر به دنیا بیایم

(بدبختی مثل یک رفیق قدیمی باز هم با من بود!)

 یک پسر سیاه‌ پوست خیلی لاغر

از اهالی کنیا بودم

که همدمش یک زن چاق زیادی زورگو بود!

 

از پنجره ی بسته ی تعطیل رسمی

در یک عصر تعطیل رسمی

با یک فکر تعطیل رسمی

پنجره ی سفید نژادپرستم را

که از تمام دخترکان برنزه متنفر است

باز می کنم

شاید برای شنیدن آواز مجانی کلاغی ماده

یا پرت کردن بزرگ ترین تُفی که

                         دهانم به خودش دیده!

و یا حدس زدن واقعیت بی اهمیتی مثل این که

چه قدر مانده تُفی که پرت می کنم

به اسم تو برسد

به اسمت که نوشته بودمش

  بر شیشه ی دویست و شش نقره ای زیر پنجره!

درهای باز آدم ها را به خودشان می خوانند

در را باز گذاشتم

سر ظهر

او برای همیشه رفت

قابل پیش بینی بود چون

گلدان ها شکسته بود

بشقاب ها شکسته بود

حتا طبق آمار غیر رسمی 

قلب ها شکسته بود

او رفت و من در را بازگذاشتم

کسی که برود

حتما بعدش کسی می آید

کسی آمد

کسی برای همیشه امد

کسی که از به هم خوردن لیوان ها می ترسید

کسی که با صدای رعد و برق به خودش می لرزید

در ها را برای همیشه بستم

چون کسی که از به هم خوردن لیوان ها بترسد

کسی که با صدای رعد و برق به خودش بلرزد

آمده است که بماند