مردی که برای اولین بار توت فرنگی شد

انبر دست نبودم

آقا دزده نبودم

تیرآهن و کیسه ی سیمان نبودم

من مردی بودم

که تارت توت فرنگی بود

مردی که بر خلاف سایر مردها

تارت توت فرنگی بود

 و اولین مردی بود  در دنیا

که تارت توت فرنگی بود

سبیل کلفت نبودم

لیمو عمانی تلخ نبودم

مشکی مات با روکش زبر نبودم

کیسه زباله ی ضایعاتی نبودم

من تارت توت فرنگی بودم

ساخت شیرینی فروشی گرین پارک

با توت فرنگی های درشت قرمز

مردی که به خاطر تو

توت فرنگی شد

که در یخچال خانه ی تو

تازگی اش را از دست داد...

تو مخاطب شعر منی دوست غمگینم

دوستم که خنده اش

قاچ هندوانه ای سرخ و شیرین بود

و با درازی موهایش 

می شد شادترین بندبازی ها را اجرا کرد

غمگین است

دوستم که وقتی می خندید

سه مرد خسته در پیاده رو

و دو زن فضول از پشت پنجره

برایش گردن می کشیدند

غمگین است

دوستم که زمانی

پسرهای زیر پنجره اش را عاشق می کرد

و بلد بود برای درخت های پایین شهری

شعرهای سبز بگوید

حالا سخت غمگین است

و از راه دور چه کاری از من بر می آید

چه می توانم بکنم

جز این که مشت بکوبم به دیوار

و دستمال های لطیف و نرم را

برای اشک هایش پس انداز کنم؟


زنی که زن خانه ی من هست و نیست

از او خواستم

زن زندگی ام باشد

زنی که گلدان های خانه ام را آب بدهد

 زنی که پیشبند ببندد

 سیب زمینی ها را  سرخ کند

زنی که دستش فقط در خانه ی من بسوزد

و لک عادت ماهانه اش

بر ملافه های خانه ی من بیفتد

از او خواستم زن زندگی ام باشد

زنی که لنگ گوشواره اش را در خانه ی من گم کند

و صبح های زود بوی لاک قرمزش در خواب من بپیچد

از او خواستم زنی باشد که اکثر مریضی های عمرش

صدقه سر سگ دو زدن در خانه ی من است

(مرض قند، دیسک کمر، ضعف زانو)

و با این که خسته است

هر روز کتری خانه ی من را پر از آب کند

و وقتی بلیز حلقه ای می پوشد حواسش باشد

پرده های خانه افتاده باشد

ولی او در جواب «زن خانه ی من بودن»

سینه اش را نشانم داده

سینه ای که تمام غده های شیردهی اش معیوب  است

عجیب است که بعضی نه؛

تمام غده های شیردهی اش!