به گوش در و دروازه ی شما
انگشت های سفیدم را،
انگشت های لاغرم را،
انگشت هایم را که جرقه به کاغذ می کارند،
تعجب آور است که چرا تا به حال
جای سیگار
دود نکرده اید!
انگشت های سفیدم را،
انگشت های لاغرم را،
انگشت هایم را که جرقه به کاغذ می کارند،
تعجب آور است که چرا تا به حال
جای سیگار
دود نکرده اید!
دلم ساندویچ همبرگر می خواد. نصفش رو همین جا سرپا بخورم و نگران باشم دهنم شکلای زشت به خودش نگیره. نصف دیگشو ببرم خونه. سس ها برن به خرد باگت. نونش رو نرم کنن. بیام بنشینم جلوی تلویزیون و تلویزیون به شکل احمقانه و تکراری ای روی اخبار باشه. من متفکرانه نگاه تلویزیون کنم، وانمود کنم دارم اخبار می بینم اما تمام حواسم به این باشه که درست ساندویچمو گاز بزنم؛ طوری که سُسا گند نزنن به دور دهنم..
می ترسم از خیابان ها که هر روز
انباشته تر می شود از پسر بچه های کله تراشیده
که شغل آینده شان
سنگ زدن به شیشه های قطار است...
همان همیشگی است
- زندگی
حتا بلیز سفیدم در لباس شویی
رنگ نمی گیرد!
و همین نظم الکی
عاقبت یک روز دخلم را می آورد!