دست داشتن دست ها در من و من
یکی بود که روزی روزگاری
خاموشم کرد
با پنجرهای که به رویم بست
و غرور گه مالی که از من شکست
یکی بود که روزی روزگاری
روشن کرد مرا
با دستی که بر سرم کشید
با زرهایی که از من شنید
یکی بود که روزی بود
و روزگاری نبود
یکی بود که کوکایش رژیمی بود
عشقش هم
خانهاش کوچک بود، جای اضافه نداشت
و دلش هم
یکی بود که وقتی بود
روشن بودم
مثل چراغ های رستورانی در نیاوران
وقتی نبود خاموش بودم
مثل سیگاری نفله در جوی دربند
یکی بود که با تمام خودش
به من فهماند
من با این همه خاموش بودن
و همیشه دست داشتن دستی در روشن ماندن
لابد
در زندگی قبلیام
چراغ بودهام...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 1:29 توسط کیا راد
|
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام.