هیچ چیز عالی‌ای وجود ندارد

حتا بعدازظهر عالی‌ای

که بر منقار پرنده‌ها

جیک‌جیک مختصر و ظریفی بود

و پیاده‌رو

از بارش آخرین ابر ناگهانی زمستان

برفی بود

و مهم‌تر از همه؛

تو  یک بار دیگر

به اخم‌هایی که می‌کردم،

به زخم‌هایی که می‌زدم؛

به من برگشته بودی...

حتا همان بعدازظهر سفید و سبک

چیز عالی‌ای نبود

با 

خیابان‌های روشن و

آواز گنجشک‌ها و

و بودن تو،

-با ارفاق-

تنها یک عصر خیلی خوب بود!