خواهرم ازدواج کرده.یه چند وقتی همش حالت تهوع داشت.مامان بهش گفت شاید بارداری خب!دوست دخترم خونمون بود گفت نه بابا باردارنیستی منم خیلی وقتا حالت تهوع دارم اما باردار نیستم!
نمی دونم چرا یهو همه زل زدن به من!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21:40 توسط کیا راد
|
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام. شیشه ها تمام شد.از پنجره ی اتاق دویدم به هال.از پنجره های هال به پنجره های پستو.شیشه ها تمام شدند.شیشه ها که تمام شدند تو هم غیب شدی. سیگار کشیدم اما نشد.عرق خوردم اما نشد.فیلم های پرنو دیدم اما نشد.با یک خانم شیک پوش خوابیدم اما نشد.گفتم این دفعه می شود اما نشد. گه بزنند توی صورتت که از جلوی چشمم نمی رفت.خواستم یک چیزهایی را بگویم اما نشد.خواستم یک چیزهایی را برایت بنویسم اما نشد.خواستم پشیمانی ام را توی گوشت داد بزنم اما نشد. از آن روز که نشد دیگر این زندگی این اتاق این سیگار حتا این چیزهایی که می نویسم نی شود آن چیزی که باید بشود...