شوهر خاله ام کوه نورده بعضی شبا خونه نمیاد.من و آبجی م بچه بودیم خاله ام مارو به زور و قسم برد خونشون که تنها نمونه شبو.بعد اتفاقی شوهر خاله مون سر رسید.شامشو که خورد اومد نشست گفت خب بچه ها حالتون چه طوره؟خوبین؟کی می خواین برین خونه تون؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 20:57 توسط کیا راد
|
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام. شیشه ها تمام شد.از پنجره ی اتاق دویدم به هال.از پنجره های هال به پنجره های پستو.شیشه ها تمام شدند.شیشه ها که تمام شدند تو هم غیب شدی. سیگار کشیدم اما نشد.عرق خوردم اما نشد.فیلم های پرنو دیدم اما نشد.با یک خانم شیک پوش خوابیدم اما نشد.گفتم این دفعه می شود اما نشد. گه بزنند توی صورتت که از جلوی چشمم نمی رفت.خواستم یک چیزهایی را بگویم اما نشد.خواستم یک چیزهایی را برایت بنویسم اما نشد.خواستم پشیمانی ام را توی گوشت داد بزنم اما نشد. از آن روز که نشد دیگر این زندگی این اتاق این سیگار حتا این چیزهایی که می نویسم نی شود آن چیزی که باید بشود...