چاقوی دو لبه
نه سالم بود.مامان خونه رو جا گذاشت.
داشتم لباسای مونده تو لباس شویی رو در میاوردم که ولو کنم.
حتما می دونی این کار برای یه پسر کلاس سومی کار سختیه.شاید بزرگ ترین کار تو عمرش!
لا به لای لباسا قفل کرست مامانم گیر کرد به شلوارکم.کلی باهاش کلنجار رفتم.باز که نشد توی بالکن نشستم. شلوارکمو گرفتم تو بغلم و زدم زیر گریه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 14:4 توسط کیا راد
|
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام.