The world's most silent house
همسایهی واحد روبهرو کف خانه را پارکت کرده. کف خانهی ما اما سنگ است. سنگ همیشه سرد است. همیشه پاها را سردتر از آنچیزی که باید نشان میدهد و وقتی بی زیرانداز روی سنگها دراز بکشی دچار درد کلیه و سرماخوردگی پهلو و کمردرد میشوی.
همسایهی واحد روبهرو یک خانم است و یک آقا. دوتا بچه دارند و به نظر میرسد از زندگی راضیاند. زندگی آنها روزهای ساکت و کمسروصداست و من معمولا صدایشان را نمیشنوم و بیسروصدایی در فرهنگ لااقل این روزها، محکمترین دلیل است برای خوشبخت بودنشان.
خانهی ما اما همیشه سرد است. پر است از سروصداهای کلیشهای. مثلا کی دست به شارژر من زده یا چرا برای من از قورمهسبزی دیشب چیزی باقی نگذاشتهاید؟
میدانم مرغ همسایه غاز است اما قبل آمدنشان تیغهی دیوار را برداشتند. خانهی سه خوابه شد دو خوابه به همراه یک پذیرایی بزرگ و پر نور. ما اما یک پذیرایی کوچک داریم با مبلهای بزرگ نارنجی که دارند توی دل هم به زندگی ادامه میدهند. میز ناهارخوریمان کوچک است و مجبور شدیم برای حفظ تناسب مبلها با میزها، کف صندلیها را از نو بدهیم رویهی نارنجی بکوبند. خانهی ما سهخوابه مانده برای اینکه هیچکس تحمل شنیدن صدای آنیکی را ندارد. هیچکس تحمل ندارد در رختخواب صدای تق تق کیبورد موبایل هماتاقیاش را تحمل کند. هیچکس حال ندارد دائم در شلختگی یک نفر دیگر دنبال وسایلش بگردد.
لپهای دختر همسایهی روبهرو را دوست دارم. لپهای بزرگ که انگار با پرگار کشیده شده. گرد و بدون چینخوردگی. چادر میپوشد؛ با همان سن کم! من از چادریها بدم نمیآید و همیشه لپهایش را میکشم و اگر در کیفم شکلاتی چیزی داشته باشم مضایقه نمیکنم.
همسایهی روبهرو خانهاش بوی زندگی میدهد. بوی مرغهای قرمز و سالادهای دستمالیشدهی شیرازی. بوی چایی که اول صبح دم کردهای و مثل هوای نه صبح تازه است. من همسایهی روبهرو را، خانهی همسایهی روبهرو را دوست دارم.
خانهای که انگار آرامترین و ساکتترین خانهی دنیاست.
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام.