سلام آقای ولادیمیر ناباکوف

شاید تو هم یک پوفیوزی هستی مثل بقیه

شاید تو هم از پیکان شروع کرده ای

و حالا دوران بنز سواری ات را سپری می کنی

سلام مستر ناباکوف

آن سبیل‌ های بلند

چشم های یخ زده ی آبی

و اندام هایی که دیر سرپا می ایستد

به خرفتی ات می آید

من از تو متنفرم

و جمله هایت را دوست ندارم

من در آب دریای خزر شما شاش هم نمی کنم

چه برسد به شنا

ترجیح می دهم خودم را با نقشه ی کشورت پاک کنم

و برینم به نفت و گاز شوروی سابق

و از تو بدم بیاید

تا جلوی پایت بلند شوم

من هیچ وقت نمی گویم از دیدار شما خوشبختم

در اصل اسم تو را که می بینم ریده می شود در حالم

و حرف هایم از ذهنم می پرد

آقای ولادیمیر ناباکوف

او تو را دوست دارد

من را نه

جمله هایت را حفظ است

اما حرف های من به هیچ طرفش نیست

مرگ بر حرف هایت آقای ناباکوف

به جای دلبری کردن پیشنهاد خوبی دارم

خودت را به دریای خزر بینداز و بکش

من صبح می آیم و مثل صیادی کینه توز

جنازه ات را از دریا تحویل می گیرم