خدا را دزدیدند

پناه بر خدا!

سر ظهر

جز پسری که چند سیخ کباب لای سنگک داشت

کسی به کوچه نمی آمد

خدا را دست بسته کردند در ماشینی سیاه

و به چشم های پسر تیر زدند

خدا را دزدیدند

و «پناه بر خدا»

جمله ی بی کسی شد...

یک عمر به لب بی کس ها جاری بود

تا خودش بی کس شد!

خدا را دزدیدند

و من داشتم نقشه می کشیدم

عصر سری به خانه اش بزنم

و برایش قرص نعنا ببرم و چند بسته سیگار

نمی دانستم خدا هم

مثل آقای موسا صدر دزدیدنی است

موسا صدر را پیدا نکردند

اما می گویند بعد چهل سال

از آن جنازه هایی است که هنوز نفس می کشد

حالا خانه ی خدا خالی ست و معلوم نمی کند

تا چند وقت بعد دزدیده شدنش نفس بکشد!