من اتفاق بزرگی نیستم

مثل شلوار لی آبی برفی

مثل کتانی های شبرنگ امام حسین

مثل شرت ریزعلی خواجوی که در داستان نقشی نداشت

مثل چه چیزها که نمی شود ردیف کرد این جا!

گل ها اما

 اتفاق بزرگی اند

که دائم دارند از شاخه می افتند!

و گه بزنند به من

که اتفاق شومی بودم

و وقتی از شاخه ی مادرم افتادم

مادرم گریه کرد و گفت آخ

و دکتر دستکش خونی اش را برای خوک های صورتی انداخت

من لطیف نیستم

و آن قدر تیغ های کند

زخم زده اند

زبری ام را قبل ریشم می بینند

خانه ام وسط شهر است

خانه ای با فاضلابی مشترک

که سینه سوخته ی ریدن مرد همسایه است

و سوسک هایی از ان برمی آید

که بین جویدن چمدان کهنه و انگشت کوچک پایم مردد اند

خانه ام بد نیست و می دانم همین روزها

نائل به درجه ی خوک دانی خواهد شد

خیابان شانزدهم

منتهی به من است

که نشسته ام در ایوان و شعر می گویم

دود ارزان ترین خوراک این خیابان است

و اتفاق همیشگی

پسری است که در پراید سفید

لب های قرمز دختری را می بوسد

و هیچ وقت از چشم های من نمی ترسد

که در بالکن ریده ام به لذتشان

من یک پسر مجردم

که زیر بالکنم میهمانی ته سیگار است

پسری لم داده به صندلی ای بی اعتماد

با شلوارک ارتشی ای که در جیب هایش

مادرزاد، فندک کاشته اند

و پسری با این مشخصات

همیشه دردی مشترک است

که فریاد می زند:

خدا قوت!