دوستم که خنده اش

قاچ هندوانه ای سرخ و شیرین بود

و با درازی موهایش 

می شد شادترین بندبازی ها را اجرا کرد

غمگین است

دوستم که وقتی می خندید

سه مرد خسته در پیاده رو

و دو زن فضول از پشت پنجره

برایش گردن می کشیدند

غمگین است

دوستم که زمانی

پسرهای زیر پنجره اش را عاشق می کرد

و بلد بود برای درخت های پایین شهری

شعرهای سبز بگوید

حالا سخت غمگین است

و از راه دور چه کاری از من بر می آید

چه می توانم بکنم

جز این که مشت بکوبم به دیوار

و دستمال های لطیف و نرم را

برای اشک هایش پس انداز کنم؟