تو مخاطب شعر منی دوست غمگینم
دوستم که خنده اش
قاچ هندوانه ای سرخ و شیرین بود
و با درازی موهایش
می شد شادترین بندبازی ها را اجرا کرد
غمگین است
دوستم که وقتی می خندید
سه مرد خسته در پیاده رو
و دو زن فضول از پشت پنجره
برایش گردن می کشیدند
غمگین است
دوستم که زمانی
پسرهای زیر پنجره اش را عاشق می کرد
و بلد بود برای درخت های پایین شهری
شعرهای سبز بگوید
حالا سخت غمگین است
و از راه دور چه کاری از من بر می آید
چه می توانم بکنم
جز این که مشت بکوبم به دیوار
و دستمال های لطیف و نرم را
برای اشک هایش پس انداز کنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 4:7 توسط کیا راد
|
هرکاری کردم اما نشد.گفتم عیبی ندارد اما نشد.درد گرفتم.درد دادی ام.