یکی قبلن به من گفته بود بعضی آدم‌ها از زور بیش از حد خوب بودنشان است که تنها می‌مانند.

این هفته دو نفر را دیدم که خوب بودند. خیلی خوب بودند. از آن‌جا که  مسواک کرده از خانه بیرون می‌آمدند. لباس‌های مارک‌دار به تنشان خوب می‌نشست.  زبان بلد بودند. کار خوب و آبرومند داشتند. قیافه‌شان خوب بود. عطرهای خوبی می‌زدند، کتاب‌های خوبی خوانده بودند. بلد بودند به پرنده‌ها غذا بدهند. پیرزن‌های خسته را کمک می‌کردند. کواکبیان را از لاریجانی بیش‌تر دوست داشتند. بلد بودند حرف‌های امیدوار کننده بزنند. امیر شکلات میدان نیلوفر را به بلوار اندرزگو ترجیح می‌دادند و موقع خداحافظی یادشان نمی‌رفت بگویند روز به‌خیر!

این هفته دو نفر را دیدم که واقعن خوب بودند. و چون گاهی در دنیا چیزهای عجیب‌غریب رخ می‌دهد جفتشان تنها بودند. جفتشان تنها می‌رفتند بالای شهرک محلاتی و به تهران نگاه می‌کردند. هردو تنهایی صدای ابی و جیمز بلانت  و کیلینگ می‌ سافتلی را بلند می‌کردند و با آهنگ می‌خواندند. اما بالاخره این دو نفر از رستوران‌های تک نفره و خیابان‌های تک نفره و خریدهای تک نفره و  هواپیماسواری تک‌نفره و بلوار میرادامادگردی تک‌نفره و صندلی جلوی خطی‌های شهرک غرب خلاص شدند.

این هفته هر دو طرف خواستند که تنهایی‌شان را که از سر خوبی زیادشان بود باهم‌دیگر شریک شوند. حالا چند روز است یک زوج موفق خوبند که از زور خوب بودن تنها مانده‌اند.