این که ترم آخر دانشگاه بحران دوست داشته شدن داشتم

این که من را به پسری که 407 داشت فروخت

این که وقتی توی بغلم بود برای پوشیدن لباس هایش زود برمی خاست

این که آخری ها روزی چند بار زنگ می زدم اما دائم می گفت بعدا حرف می زنیم

این که فندکی که به من هدیه داده بود من را خوب آتش می زد اما سیگارهایم را نه

این که تعقیبش نکردم چون به او اعتماد داشتم اما به چشم هایم نه

این که توی زیپ پشتی کیفش لباس زیر پیدا کردم

این که کوله ی زرشکی می انداخت و دلم برایش ضعف می رفت

این که مست بود وقتی از خانه ای در پاسداران بیرون کشیدمش

این که شخصیت بده من شده بودم و خوبه او

این که جنگ و صلحم برای ابد دستش ماند

این که زنجیر نازک گردنش را پاره کردم

این که هلش دادم و ناخن های مصنوعی اش شکست

این که روی شیشه ی ماشینم نوشته بود برو بمیر

این که کسی که از دوری ام گریه می کرد حالا برای بیرون انداختن من از زندگی اش گریه می کرد

این که مردانگی ام هم از پس نبودنش برنمی آمد

این که با موتوری ها دست به یقه می شدم و گلگیر ماشینم را به فنا می دادم

این که تا دو صبح اطراف خانه اش پرسه می زدم

این که با یک پسر دیگر دیدمش و سیگارم دستم را سوزاند

این که زندگی اش بد نمی گذشت و بدی اش این بود که من از او نگذشته بودم

این که بمب اتم از مغز دانشمند ها در آمد اما او از فکرم نه

این که لنگه ی دستکش چرمش پشت داشبوردم افتاد و گم شد

این که آن دستکش الآن پیش من است

آن دستکش الآن پیش من است...

این که این ها را هیچ وقت نخواند

این که آدرس این جا را  هیچ وقت ندانست

این که اگر هم می دانست نه می آمد و نه می خواند

این که حالا از این جا رفته، رفتنی که هدفش برنگشتن است

مرا نسبت به جلو بردن این زندگی برای همیشه مردد کرد.