در یک عصر تعطیل رسمی

با یک فکر تعطیل رسمی

پنجره ی سفید نژادپرستم را

که از تمام دخترکان برنزه متنفر است

باز می کنم

شاید برای شنیدن آواز مجانی کلاغی ماده

یا پرت کردن بزرگ ترین تُفی که

                         دهانم به خودش دیده!

و یا حدس زدن واقعیت بی اهمیتی مثل این که

چه قدر مانده تُفی که پرت می کنم

به اسم تو برسد

به اسمت که نوشته بودمش

  بر شیشه ی دویست و شش نقره ای زیر پنجره!